یکی از طرحهای موفقی که به همت «علیرضا عظیم مزرجی» از سال 90 آغاز شده است. او متولد 1359 و یکی از افراد همین جامعه است که بسیاری از مشکلات را به تجربه تعبیر کرد و حالا هم برنامهریزیهایی نه تنها برای خود و خانوادهاش، بلکه افراد شبیه خودش دارد.
«علیرضا عظیم مزرجی» میگوید: در خانوادهای بزرگ شدم که اگرچه مشکلات اقتصادی بود، اما حس خوب یک خانواده همیشه همراهمان بود. همدلی و عشق و محبت و این چیز کمی نیست. شاگرد نمونه دبیرستان بودم، اما پس از دیپلم دیگر امکان ادامه تحصیل برایم مهیا نشد برای انجام خدمت سربازی روانه تهران شدم و همان مدت سعی کردم برق کشی ساختمان، گچ کاری را یاد بگیرم مدتی در شرکت گاز کار کردم من همیشه معتقد بودم و هستم نباید منتظر ماند که جامعه همه شرایط مطلوب را فراهم کند، بلکه باید تلاش کرد.
در تمام مدت گفتوگو، حس خوب آرامش و امید را میتوان در حرفها و نگاهش دید او ادامه میدهد: کارهای ساختمانی درآمد خوبی داشت، اما تا یک سنی میتوان آن را انجام داد. بارها تحقیق کردم و دریافتم که کار در روستا شاید درآمدزا نباشد، اما دلم نمیخواست از پدر و مادرم دور شوم. سرانجام تصمیم گرفتم کاری را انجام دهم که همه شرایط را بتوانم در آن در نظر بگیرم.
با مراجعه به کمیته امداد در بحث خود اشتغالی توانستم پس از ارایه طرح و کارم ابتدا 20 میلیون وام بگیرم، البته پیشتر در آشپزی هم اطلاعاتی داشتم. حالا او با اشتیاق از روزهایی که برای آشپزخانه نیاز به مکان داشت برایم تعریف میکند و میگوید: اول تصمیم گرفتم مکانی اجاره کنم، اما باید برای تجهیزکردن یک آشپزخانه خیلی هزینه میکردم، سرانجام تصمیم گرفتم زمینی در روستایمان بخرم، بنایی هم که تجربهاش را داشتم.
کمیته امداد با 10 میلیون وام دیگر من هم موافقت کرد، البته خرید زمین، ساخت و لوازم آشپزی بسیار پرهزینه بود اما خواستن، توانستن است. زمین را خریدم، کم کم آن را ساختم، لوازم آشپزی را هم به مرور کامل کردم.
خرید ظروف، گاز و... حالا امکان آشپزی و تهیه غذا را برای دو هزار و 500 نفر در آشپزخانه داریم، گاهی برای دو مجلس همزمان باید آشپزی کنیم، گاهی از روستاهای همجوار هم به ما سفارش میدهند تهیه غذای کارخانجات، خوابگاهها و... هم در برنامههایمان قرار دارد.
حالا او برایم از آنکه پنج برادر و یک خواهر هستند که دو تا از آنها با او همکاری دارند، تعریف میکند و من بیدرنگ میپرسم: آشپز که دو تا شود آش یا شور میشود یا بینمک!، سه تا شود چی میشود؟ میخندد و میگوید: حسین و عظیم هم هستند، اما حواسمان هست.
در آشپزخانه آنها پنج نفر به صورت مستقیم همیشه هستند و 6 نفر غیرمستقیم در بیرون با آنها همکاری میکنند و از اهداف آینده هم همین قدر توضیح میدهد که در آیندهای نه چندان دور به مدیریت یک تالار میاندیشم. به استخدام فرزندان مددجوی کمیته امداد تا از شرایطی که امروز برای من مهیا شده است، دیگران هم بهره ببرند.
از او میپرسم چه شد که نام آشپزخانه را «پارت» گذاشتید و او از آنکه همیشه به تاریخ اقوام و کشورمان علاقهمند است، میگوید و ادامه میدهد: هر شب با وجود خستگی حتماً در زمینه تاریخ چند صفحه مطالعه میکنم.
قوم «پارت» در این منطقه در زمان سلسله اشکانیان و هخامنشینان حمکرانی داشته و قوچان پایتخت آن بوده است که بعد به دامغان انتقال پیدا میکند به همین دلیل نام آشپزخانه را پارت گذاشتم.
از او میپرسم چه غذاهایی را طبخ میکنید و آیا دورههای خاصی را هم برای کیفیت کار گذراندهاید؟ او میگوید: اینجا غذای محلی درگزی، قطاب گوشت، چلوگوشت گوسفند (گاوی) مرغ و یخنی، قرمه است که سعی کردهایم با بهترین کیفیت و مناسبتترین قیمت ارایه دهیم.
وارد آشپزخانه بزرگی میشوم که پر از دیگ و گازهای بزرگ است شماری آشپز با لباسهای مورد تأیید بهداشت مشغول درست کردن چلو گوشت هستند. سر آشپز هم نظارت میکند.
«حسین» برادر دیگر عظیم مزرجی هم مشغول کار است و توضیح میدهد که در زمین روستاییشان زعفران کاشته و اولین زعفران کار این منطقه است و زعفران آشپزخانه را از همان زمین تأمین میکنند.
او میافزاید: خانوادهام گلهای زعفران را در منزل پاک و به آشپزخانه ما کمک میکنند.
ساعت حدود 11 پیش از ظهر است و در پایان آقای مزرجی به من یادآوری میکند که غیرمستقیم افراد زیادی هم با افتتاح آشپزخانه مشغول کار شدهاند از وانتی که غذا را تحویل میدهد تا نانوایی، قصابی، سوپر و... اما من همیشه معتقدم برای موفقیت فقط باید پذیرفت که میتوانیم.





نظر شما